ویکی لیکس افشاء کند

ویکی لیکس افشاء کند!

مبارک باشد
یا نباشد
این روز و روزگار
تو در من «مصر» ی دیگری
که هر روز می‌خروشی،
به خشم می‌آیی،
و فتح‌اَم می‌کنی.

چشمهایت اگر
دورترین خاور دنیا هم باشد
من آنجا سقوط می کنم
تا پایان نا «مبارک» ها
با نام تو آغاز شود

****

بهمن ماه 1389

Advertisements

از مصایب سرشلوغی

هیچگاه از نوشتن خسته نبوده‌ام. هیچوقت نشده برایش حوصله نداشته باشم. با این حال اگر این روزها نمی‌نویسم از سرشلوغی است. اینها را گفتم که به فرض کسی نرود بدون مدرک در جایی حرفی علیه حقیر بزند که فلانی مثلن فساد قلمی دارد، اخیرا پیدایش نیست! این کار خیلی بد است و به جز این، شخص حقیر چون به شما علاقمندم اعلام می‌کنم که: نع! از این خبرها نیست. معضل همان سرشلوغی است و لاغیر. حال این شلوغی هم ربطی به مسایل ناشناخته ندارد. لازم نیست کسی زحمت به خرج داده ذره‌بین دستش بگیرد ببیند که کجاها شلوغ است. چرا که کلا هر گونه تجمع در هر جایی از این کره خاکی از جمله مغز مبارک برخی از عناصر معلوم الحال ممنوع است. اما شلوغی داریم تا شلوغی. این شلوغی که بنده از آن نام می‌برم از نوع بابصیرت آن است و هر چند تازه در کلاس بصیرت ثبت‌نام کرده اما از شاگردان پروپا قرص این درس‌ام. حال، نفرمایید که در این کلاس قرص و دارویی به خورد ما می‌دهند که خودمان با ریاضت‌های سخت قلمی و شکمی آن را کسب می‌کنیم که ناخودآگاه این شبهه پیش نیاید که همین اقلام دارویی ِ ناخورده از خارجه وارد شده و… قص علی هذه.
کوتاه سخن آنکه سرشلوغی، از مصایب سردبیری و مشغله‌های ممتد زندگی است. همین چند روز پیش بود که تعدادی از کتاب‌های داخل کتابخانه‌ام صدایم زدند که کی ما را می‌خوانی؟ چنان روی هم ولو شده‌اند که انگار خموده و خسته شده‌اند. باز هم کتاب‌های دانشگاه را نشان‌شان می‌دهم که اوضاع خیلی وخیم است و دانشجوی شب امتحانی که ملامت ندارد. کامپیوتر شخصی‌ام هم روزهای زیادی است که بغ کرده گوشه‌ی میز نشسته و صدایش هم در نمی‌آید. بماند اوراق و روزنامه و تعدادی کتاب به امانت گرفته و تازه خریده و دیگر اقلام شخصی که در انتظار مرتب شدن، همانجور روی میز رها شده و هر روز در مقابل بی‌توجهی‌ام صدا می‌کنند که «من گیلاسم!» …
بگذریم. همین چند خط را به خاطر نگاه زیبای شما نوشتم که هر از گاهی سری به این خانه‌ی مجازی می‌زنید و مرا شرمنده لطف خود می‌کنید. کمی هم خطابم به «وردپرس» عزیز است که – مثل فیس بوک- گه گاهی پیغام می‌دهد: «کجایی؟ دل نگرانت شدیم.» خوب است. کسی چه می داند شاید زمانی برسد تنها سایت‌های مجازی حال و احوالی از آدم‌ها بپرسند. دل مجازی‌شان نگران شود یا حتی بخواهد شعر بسراید. هر چه هست امیدوارم روزی نشود آنها هم مثل ما آدمها رنج ببرند. سرنوشت ما برایشان رقم بخورد. آنوقت مجبور شوند برای سرشلوغی‌شان هم جواب پس دهند، و هر چیز دیگر.
این روزهای سرد سال خبرهایی از گوشه و کنار دنیا می‌رسد که ما را بیش از هر چیز دیگر به یاد «در نتوانستن»هایمان می‌اندازد. زمستان است. هوا مثل آن سال‌های دور چندان سرد و یخبندان نیست. اما هنوز هم سرها در گریبان است. از عادت است یا؟! نمی دانم.

زیاده عرضی نیست. فدایتان

—-
توضیح: جای درج نظرات برای پست‌های تازه در بالای صفحه است. متشکرم

زیر درخت لیل نشسته ام…

«ليل معجزه مي‌كند، زيرش كه چند روز صبح زود بنشيني يادت مي‌رود…
حالا كه اين را مي‌نويسم مي‌دانم كه ميوه‌ي ليل چرا سرخ جگري است. براي همين هم مي‌نويسم تا اگر كسي گرفتار رفته‌است، پيش از آنكه زخم به چرك بنشيند خودش را، پيش از طلوع يا غروب، به سايه‌ي “ليل “ي برساند.

حالا من ديگر به صلح با جهان رسيده‌ام. همه‌ي گوشه و كنار يادهام را، زشت و زيبا يا تلخ و شيرين با ليل‌هاي كوچك و بزرگ آراسته‌ام. حالا در سه كنج اتاق نشيمني با آن همه مهمان يك درخت ليل زينتي هست. با همين ليل بود كه از گذشته‌ام گفتم. فرداش از تلفن صداي دور دريا را شنيدم. يك ساعتي فقط صداي دريا مي‌آمد. شبش ليل در اتاقم بود، خفته بر نيم‌تختي. يادم هست كه صبح كه بيدار شدم نبودش، اما دست و بازوم بوي صمغ ليل گرفته‌بود. حالا گاهي روزها هم با يادم مي‌آيد. سنگين است با بار همه‌ي آن رفته‌ها، قصه‌ي همه‌ي مسافراني كه پيش از طلوع و يا غروب زيرش نشسته‌اند. گاهي هم دست دور گردنم می‌اندازد. ترد است و میوة گسش سرخ جگری است. دیشب آمد و شاخکی را دور گردنم پيچاند و به قعر آبم كشاند. خفه‌ام مي‌كند، مي‌دانم. با اين همه سبك شده‌ام. بخشيده‌ام، شما هم اگر بخواهيد مي‌توانيد ببخشيدم. آدم زمين نيست كه بتواند بار اينهمه تلخي را به دوش بكشد.
حالا بار همه‌ي تلخي‌هاي من زير يكي از آن ليل‌هاي كيش است. ديگر خودش مي‌داند. مي‌تواند بر هركس كه بخواهد سايه بياندازد، ساعت‌ها به قصه‌ي هر كس كه بخواهد گوش بدهد، يا حتي درخت زينتي خوابش بشود، سر بر بالينش به خواب رود.
ومن فكر مي‌كنم گاهي مي نويسيم تا فراموش كنيم كه در ماست، مثل همين ليل كه مربع نشسته‌بود و يادش نبود كه سي‌چهل ليلي هم جايي ديده‌است.»

«زیر درخت لیل- هوشنگ گلشیری»

از پاییزی که داشته ام…

نمی دانم تقصیر سرنوشت بود یا خاصیت پاییز که مثل برگریزانش دانه به دانه از دست می دهم دلبستگی ها را…

بعد از شش سال، برای همیشه از «گیلان امروز» هم خداحافظی کردم و رفتم…

سخت بود. زودتر می خواستم بروم اما نمی دانم چرا اینقدر کش می دادم! هر چه بود بیشتر از باب دلبستگی بود. اما باید می رفتم . برای آنچه اسمش را کسب تجربه های جدید و موقعیت شغلی می نامیمش… اما به این آسانی ها نبوده و نیست. شش سال با دوستان و همکارانم به اصطلاح زندگی کردم. گیلان امروز خانه ی دومم بود. با همه محدودیت هایی که داشتیم. خیلی چیزها بیان شدنی و گفتنی نیست. اما سخت بود رفتن. خصوصا از صابری عزیزم… روزهایی که با هم گذراندیم… روزهای زیادی که درد دل کردیم. گریستیم. خندیدیم. جشن تولدهایی که در روزنامه می گرفتیم. خیلی وقت ها خیلی حرفها را می دانستیم و حال تکرار نداشتیم…خیلی چیزها که بخشی از آنها جزو شخصی ترین مسایل مان بود و از بین صمیمیتی که بین همه بچه ها بود، تنها فاطمه عزیزم بود که این سال ها را صبوری کرد و خیلی وقت ها پای حرفهایم نشسته و می نشیند…فقط خیالم راحت است که سعیده همراهم است….

سال هایی که شرحش مثنوی می شود. دارم به حرف های وزیر رفاه! فکر میکنم: «ضريب سنوات خبرنگاران يك‌ونيم سال، محسوب مي‌شود و بر اين اساس اگر فردي 14 سال کار خبري کرده باشد با سابقه 21 سال مي‌تواند بازنشسته شود.» 10 سال از زمانی که کار نوشن در روزنامه را شروع کرده ام می گذرد. با این حساب، یعنی 4 سال دیگر کار کنم جمعا می شود 14 سال و این 14 ضرب در 5/1 می شود 21 سال سابقه کار و… بازنشست. اما چرا هیچ کس این سال هایی را که به هر دلیل ممکن نتوانسته ام به آن شکلی که باید کار کنم را نمی بیند؟ دارم فکر می کنم، یعنی قبل از حالت فرمالیته اش بازنشسته شده ام؟ اینجا چرا تمام شدن زودتر از موعدمان را کسی محاسبه نمی کند؟
… انگار وقت زیادی ندارم…
آشفته تر از آنم که به این کلمات گریزان نظم بدهم.

عجیب فصلی بود پاییز… فصل خداحافظی. حالا باید دغدغه های سردبیری در هفته نامه ای که به زودی روزنامه می شود را تجربه کنم. حالا فقط خودم نیستم باید به خیلی از کارها به صورت روزانه برسم و به قول معروف حواسم جمع همه چیز باشد.

چقدر این روزها سرد است. برگ ریزان پاییزی چقدر درد دارد. باید درخت باشی بدانی چقدر درد دارد….

دلتنگم این روزها. دلتنگ خیلی چیزها. پاییز امسال، دلتنگی برایم هزار رنگ شد.

عابرپیاده ای که تو خیابون، زیر بارون شدید، چترشو می بنده و قدم می زنه، یه شخص آوانگارد نیست. یه آدم معمولیه که یه بغض اندازه ی کره زمین ته گلوشه و نمی تونه تشخیص بده چیزی که صورتشو خیس کرده، شرشر بارونه یا اشکِ چشماش…

نوشته‌ی بعدی

به بهانه‌ی یازده سالگی روزنامه

از «گیلان امروز»ی که داریم….

ده سال گذشت. از آن روزهای فراز و نشیب. روزهای بلند و پردغدغه. امروز ده سالگی روزنامه «گیلان امروز» بهانه‌ای شد که چند خطی هر چند شتابزده و بی‌حوصله بنویسم. برای آنچه که دیگران برای احیا و اثباتش زحمت‌های بسیار کشیدند و حال امروز… می‌گویند محافظه‌کار شده‌ایم، با احتیاط و عصا به دست روزنامه درمی‌آوریم و چه و چه…. حق با مخاطب است. اما گویا باید این دوران را سپری کنیم تا این کودک ده ساله نمیرد. آهسته حرکت کند تا تن نحیف‌اش بیش از این مورد اصابت تهمت‌های ناصواب از هر دو سو قرار نگیرد. گویا باید همه‌ی این کارها را کرد فقط برای آنکه چراغ روشن بماند. حتی به کورسویی. حتی به اینکه دلمان خوش باشد هنوزم تابلو روزنامه سرجایش است و هنوز در اینجا باز است، برخلاف میل برخی که هر وقت ما را می‌بینند به جای وضع و اوضاع روزنامه می‌پرسند»چقدر عجیب است که هنوزم هستید…»
از این چندسالی که در گیلان امروز هستم(از اواخر سال 84)، به جز یکی دوسال اول، بقیه سال‌ها و روزها و ماههایش را با دغدغه و اضطراب گذراندیم. روزهای خوب و بد زیاد داشتیم اما دلمان به همین با هم بودن و «هنوز» نوشتن خوش است. از آن روزها که سال‌های اولش را هر روز گزارش و خبر می‌نوشتیم(که می‌شد سالی بیش از 300 اثر) این اواخر دوری از قلم و نوشتن گزارش سخت می‌گذرد. شاید شرایط حال حاضر ما اینگونه اقتضاء کند. هیچکس از آینده خبر ندارد. حتی همین ما نمی‌دانیم ردا صبح، پس فردا یا روزهای دیگر… هستیم یا نه. اما امیدوارم روزگاران بعد، به قول برتولت برشت»از ما با گذشت یاد آرند»

برای آیندگان

راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می‌گذرانیم
کلمات بی گناه نابخردانه می نماید
پیشانی صاف نشان بی‌عاری است
آن که می‌خندد خبر هولناک را هنوز نشنیده است
چه دورانی
که سخن از درختان گفتن
کم و بیش جنایتی است
چرا که از اینگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهای بی‌شمار
خموشی گزیدن است!
نیک آگاهیم که نفرت داشتن
از فرومایگی حتی
رخساره‌ی ما را زشت می کند
نیک آگاهیم
که خشم گرفتن بر بیدادگری حتی
صدای ما را خشن می‌کند
دریغا !
ما که زمین را آماده‌ی مهربانی می‌خواستیم کرد
خود
مهربان شدن نتوانستیم!
چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی آدمی را یاور شود

از ما
ای شمایان
با گذشت یاد آرید…

>> کاملترش را آرش نوشته….
 >> و نیز فاطمه صابری عزیز

گریه می‌کند*

پیراهنم گریه می‌کند

پیراهنم روی پیراهن‌ات گریه می‌کند

تن پیراهنم روی تن پیراهنت گریه می‌کند

توی آغوش پارچه‌ای گریه می‌کند

آستین‌های پیراهن انگشت پیراهن ندارد تا

پاک کند چشمی که،

روی پیراهنی گریه می‌کند.

روی تن

روی پیراهن

روی چشم،

هر جایی که تو نباشی

این تن

پیراهن

چشم

گریه می‌کند

گریه می‌کند.

****

پستچی*

«پستچی دوبار در می‌زند»

مرگ یک بار

زودتر بیا

خلاصم کن

همه چیزم را به آدرس زندگی پست کرده‌ام

جز خودم را که می‌خواستم

شخصا بدهم به دستت

و خلاص!

****

من می‌ترسم!*

من می‌ترسم
من از همه‌ی کلمات نیامده
که بر سرم آوار می‌شود
می‌ترسم

من از دیوانه‌ای که هر روز
توی سلول هایم قدم می زند
و توی مغزم
با صدای بلند سوت می زند و می خندد و
آزادی را انتظار می کشد
می‌ترسم.

من از خودم
از کودکی که هر روز در من
از ترس همبازی‌هایش خودش را خیس می‌کند
می‌ترسم.

من از آن اتفاق توی چشمهایت
از آن حرف ناگفته
از تصویر یک دلقک غمگین در آینه
من از همه جملاتی که به فعل ختم می‌شوند و تو را ندارند
می‌ترسم.

*(از شعرهای اخیرم)

توضیح اضافه: گذاشتن نام «برخی» از افراد و شخصیت‌ها در بخش متفکرین در ابتدای امر به دلیل نبود گزینه‌ی دیگر در سایت وردپرس برای جداسازی سایت این عزیزان از لیست وبلاگ های دوستان و سایر علاقمندی‌هایم بوده است. لذا با تذکر دوستان که در این زمینه از هوشمندی خاصی برخوردارند، بخش متفکرین را کلا حذف و با اصلاحاتی در سایت وردپرس نام تعدادی از عزیزان را به بخش شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و… انتقال داده‌ام. زیاده عرضی نیست!