از مصایب سرشلوغی
هیچگاه از نوشتن خسته نبودهام. هیچوقت نشده برایش حوصله نداشته باشم. با این حال اگر این روزها نمینویسم از سرشلوغی است. اینها را گفتم که به فرض کسی نرود بدون مدرک در جایی حرفی علیه حقیر بزند که فلانی مثلن فساد قلمی دارد، اخیرا پیدایش نیست! این کار خیلی بد است و به جز این، شخص حقیر چون به شما علاقمندم اعلام میکنم که: نع! از این خبرها نیست. معضل همان سرشلوغی است و لاغیر. حال این شلوغی هم ربطی به مسایل ناشناخته ندارد. لازم نیست کسی زحمت به خرج داده ذرهبین دستش بگیرد ببیند که کجاها شلوغ است. چرا که کلا هر گونه تجمع در هر جایی از این کره خاکی از جمله مغز مبارک برخی از عناصر معلوم الحال ممنوع است. اما شلوغی داریم تا شلوغی. این شلوغی که بنده از آن نام میبرم از نوع بابصیرت آن است و هر چند تازه در کلاس بصیرت ثبتنام کرده اما از شاگردان پروپا قرص این درسام. حال، نفرمایید که در این کلاس قرص و دارویی به خورد ما میدهند که خودمان با ریاضتهای سخت قلمی و شکمی آن را کسب میکنیم که ناخودآگاه این شبهه پیش نیاید که همین اقلام دارویی ِ ناخورده از خارجه وارد شده و… قص علی هذه.
کوتاه سخن آنکه سرشلوغی، از مصایب سردبیری و مشغلههای ممتد زندگی است. همین چند روز پیش بود که تعدادی از کتابهای داخل کتابخانهام صدایم زدند که کی ما را میخوانی؟ چنان روی هم ولو شدهاند که انگار خموده و خسته شدهاند. باز هم کتابهای دانشگاه را نشانشان میدهم که اوضاع خیلی وخیم است و دانشجوی شب امتحانی که ملامت ندارد. کامپیوتر شخصیام هم روزهای زیادی است که بغ کرده گوشهی میز نشسته و صدایش هم در نمیآید. بماند اوراق و روزنامه و تعدادی کتاب به امانت گرفته و تازه خریده و دیگر اقلام شخصی که در انتظار مرتب شدن، همانجور روی میز رها شده و هر روز در مقابل بیتوجهیام صدا میکنند که «من گیلاسم!» …
بگذریم. همین چند خط را به خاطر نگاه زیبای شما نوشتم که هر از گاهی سری به این خانهی مجازی میزنید و مرا شرمنده لطف خود میکنید. کمی هم خطابم به «وردپرس» عزیز است که – مثل فیس بوک- گه گاهی پیغام میدهد: «کجایی؟ دل نگرانت شدیم.» خوب است. کسی چه می داند شاید زمانی برسد تنها سایتهای مجازی حال و احوالی از آدمها بپرسند. دل مجازیشان نگران شود یا حتی بخواهد شعر بسراید. هر چه هست امیدوارم روزی نشود آنها هم مثل ما آدمها رنج ببرند. سرنوشت ما برایشان رقم بخورد. آنوقت مجبور شوند برای سرشلوغیشان هم جواب پس دهند، و هر چیز دیگر.
این روزهای سرد سال خبرهایی از گوشه و کنار دنیا میرسد که ما را بیش از هر چیز دیگر به یاد «در نتوانستن»هایمان میاندازد. زمستان است. هوا مثل آن سالهای دور چندان سرد و یخبندان نیست. اما هنوز هم سرها در گریبان است. از عادت است یا؟! نمی دانم.
زیاده عرضی نیست. فدایتان
—-
توضیح: جای درج نظرات برای پستهای تازه در بالای صفحه است. متشکرم
نوشته شده توسط سارنگ حسن پور در ژانویه 18, 2011 در 6:10 ق.ظ.
با سلام…
امیدوارم همیشه پایدار باشید و نویسا…. عادت زمستان به سر در گریبان بودنش هست ….
نوشته شده توسط ملیجک در ژانویه 18, 2011 در 8:08 ق.ظ.
ممنون از واژه هایتان
خواندمتان گرامی
قرار بعدي مان هر كجا كه سايه نباشد
قلمتان ناتمام…
نوشته شده توسط فرشاد نوروزپور در ژانویه 21, 2011 در 9:19 ب.ظ.
يكم اينكه سلام و خوش آمديد.
دوم اينكه اين پست ، از نوع تكبير لازم هايش بود !!
سوم اينكه ما هر موقع مي آييم اينجا ، يك رقم به پاك نويسمان اضافه مي شود، پاك نويس 3 شد ..
نوشته شده توسط هادی حبیبی در مارس 8, 2011 در 4:45 ب.ظ.
سلام خانم رضایی عزیز
کجایید شما؟ چرا هیچ جا نیستید؟
نوشته شده توسط هوتن در مه 2, 2011 در 1:17 ب.ظ.
خرقه هامونو از گنجه بکشیم بیرون؟
نوشته شده توسط مجید در سپتامبر 5, 2011 در 5:18 ب.ظ.
سلام اومدم بگم like ا راستی اینجا facebook نیست!