به بهانهی یازده سالگی روزنامه
از «گیلان امروز»ی که داریم….
ده سال گذشت. از آن روزهای فراز و نشیب. روزهای بلند و پردغدغه. امروز ده سالگی روزنامه «گیلان امروز» بهانهای شد که چند خطی هر چند شتابزده و بیحوصله بنویسم. برای آنچه که دیگران برای احیا و اثباتش زحمتهای بسیار کشیدند و حال امروز… میگویند محافظهکار شدهایم، با احتیاط و عصا به دست روزنامه درمیآوریم و چه و چه…. حق با مخاطب است. اما گویا باید این دوران را سپری کنیم تا این کودک ده ساله نمیرد. آهسته حرکت کند تا تن نحیفاش بیش از این مورد اصابت تهمتهای ناصواب از هر دو سو قرار نگیرد. گویا باید همهی این کارها را کرد فقط برای آنکه چراغ روشن بماند. حتی به کورسویی. حتی به اینکه دلمان خوش باشد هنوزم تابلو روزنامه سرجایش است و هنوز در اینجا باز است، برخلاف میل برخی که هر وقت ما را میبینند به جای وضع و اوضاع روزنامه میپرسند»چقدر عجیب است که هنوزم هستید…»
از این چندسالی که در گیلان امروز هستم(از اواخر سال 84)، به جز یکی دوسال اول، بقیه سالها و روزها و ماههایش را با دغدغه و اضطراب گذراندیم. روزهای خوب و بد زیاد داشتیم اما دلمان به همین با هم بودن و «هنوز» نوشتن خوش است. از آن روزها که سالهای اولش را هر روز گزارش و خبر مینوشتیم(که میشد سالی بیش از 300 اثر) این اواخر دوری از قلم و نوشتن گزارش سخت میگذرد. شاید شرایط حال حاضر ما اینگونه اقتضاء کند. هیچکس از آینده خبر ندارد. حتی همین ما نمیدانیم ردا صبح، پس فردا یا روزهای دیگر… هستیم یا نه. اما امیدوارم روزگاران بعد، به قول برتولت برشت»از ما با گذشت یاد آرند»
برای آیندگان
راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر میگذرانیم
کلمات بی گناه نابخردانه می نماید
پیشانی صاف نشان بیعاری است
آن که میخندد خبر هولناک را هنوز نشنیده است
چه دورانی
که سخن از درختان گفتن
کم و بیش جنایتی است
چرا که از اینگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهای بیشمار
خموشی گزیدن است!
نیک آگاهیم که نفرت داشتن
از فرومایگی حتی
رخسارهی ما را زشت می کند
نیک آگاهیم
که خشم گرفتن بر بیدادگری حتی
صدای ما را خشن میکند
دریغا !
ما که زمین را آمادهی مهربانی میخواستیم کرد
خود
مهربان شدن نتوانستیم!
چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی آدمی را یاور شود
از ما
ای شمایان
با گذشت یاد آرید…
>> کاملترش را آرش نوشته….
>> و نیز فاطمه صابری عزیز
نوشته شده توسط فرشاد نوروزپور در اکتبر 19, 2010 در 6:13 ب.ظ.
گفتني ها را تو فيس بوك گفتيم ..
ولي علي الحساب بازم مبارك
نوشته شده توسط برزین در اکتبر 21, 2010 در 5:51 ب.ظ.
سلام
خوشحالم که هنوز «هستید» و «می نویسید» . در برهوت یاس و دلمردگی و در روزگار کشتن انگیزه ها ، ماندن و نوشتن کار شاقی است . امیدوارم همچنان مانا و نویسا باشید
لینکتان کردم
نوشته شده توسط سید مهدی سلطانی در اکتبر 30, 2010 در 4:38 ب.ظ.
سلام فرشته عزیز
شب نیمه سرد پاییزیت بخیر
نوش جانت 6 سال نوشتن در روزنامه ای که مصمم است نگزارد به محاق بفرستندش که البته اگر چنین جسارتی هم بکنند ، مطمئن باش گیلان امروز اگر با عشق و خلوص نیت و «دغدغه برای وطن» نوشته شده باشد تا ابد زنده خواهد ماند .
پس خسته نباشید و 10 سال پیوندتان با قلم ، آن هم بر روی صفحات گیلان امروز مبارکتان باد .
فرشته عزیز یادت باشد در بدترین شرایط ما باید «نم» بپاشیم به خودمان و اطرافیانمان که اگر چنین کردیم مثال این شعر زیبا می شویم که :
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست !
و آنوقت مطمئن باش که انسانهایی که با بوی آب آشنا باشند ، از شما با گذشت یاد خواهند کرد .
راستی خوشحالم که انارهای یزد را دوست داشتی و نوش جان کردی
به پاکی سحر باشیم
مهدی
نوشته شده توسط farzad در نوامبر 5, 2010 در 10:30 ق.ظ.
sssسلام.
خباخوبشاید آن بابا با همه توصیفات شما باز هم ی آدم آوانگارد باشه؟ نمیتونه؟
نوشته شده توسط نیمه غایب در نوامبر 8, 2010 در 5:06 ق.ظ.
چه فرق ميکنه ؟باران آسمان يا باران چشماش